عکاسی از زندگی پشت لنز دیابت – ششمین داستان دیابت

داستان دیابت من – ششمین داستان دیابت

عکاسی از زندگی پشت لنز دیابت

اغلب کودکان مبتلا به دیابت نوع ۱، دشواری‌ها‌ی بخصوصی را در مدرسه به ویژه دبستان می‌گذرانند چرا که تقریبا هیچ یک از همکلاسی‌ها‌ی آنها از این بیماری و غیرواگیر بودن آن آگاهی ندارند. بسیاری از این کودکان در سال‌ها‌ی اول ابتلا، اوقات خود را به تنهایی می‌گذرانند و ممکن است مورد تمسخر دیگران قرار بگیرند. بیتا یکی از این افراد است که حتی با بغل‌دستی خود در مدرسه نتوانسته بود رابطه برقرار کند اما امروز او دانشجوی رشته مورد علاقه اش یعنی عکاسی/گرافیک است و آرزوهای بزرگی در سر دارد. سختی‌ها‌ی راه دیابت و شیرینی‌ها‌ی ادامه مسیر آن را از زبان بیتا می‌خوانید.

ستاره محمد

یک روز قبل از سال تحویل متوجه دیابتم شدم

من بیتا، ۱۹ سال سن دارم و دانشجوی رشته عکاسی / گرافیک هستم. آشنایی‌ام با دیابت به ۱۲ سال پیش برمی‌گردد یعنی زمانی که ۷ ساله بودم. آن روزها کم آب می‌خوردم اما زیاد به دستشویی می‌رفتم و تکرر ادرار داشتم. لاغر هم شده بودم تا اینکه به دکتر مراجعه کردم و آزمایش دادم. دقیقا روز ۲۸ اسفند بود که از دیابت خود باخبر شدم. آن سال بدترین نوروز عمرم را گذراندم. مادر و پدرم هم بسیار ناراحت بودند اما خیلی این موضوع را در برابر من بروز نمی‌دادند. خودم هم خیلی با دیابت آشنایی نداشتم و نمی‌دانستم که بیماری چیست. فقط می‌دانستم باید آمپول تزریق کنم. این موضوع تاثیر خیلی بدی بر روحیه ام گذاشته بود، طوری که در همه نقاشی‌ها‌یم فقط تصویر دکتر و آمپول می‌کشیدم! در کل دوران مدرسه نیز تنها بودم و هیچ دوستی نداشتم. حتی همکلاسی‌ها‌ و بغل دستی ام با من دوست نبودند. متاسفانه آنها فکر می‌کردند دیابت واگیردار است و از من دور می‌ماندند. هنوز هم تاثیر آن دوران باقی است و گاهی احساس تنهایی می‌کنم. خیلی در این زمینه روی خودم کار کردم. دکترم نیز با من بسیار صحبت کرد تا با دیابتم کنار بیایم.

همه ماه منتظر بستنی رژیمی‌ می‌ماندم

همیشه عاشق شیرینی و بستنی بوده ام. در این مورد نیز یک خاطره بد دارم اما به آن می‌خندم؛ اینکه همه در مدرسه کیک و ساندیس می‌خوردند اما من فقط می‌توانستم بیسکویت ساقه طلایی و دوغ بخورم. یادم می‌آید آن زمان بستنی رژیمی فقط در یک روز خاصی به فروشگاه‌ها‌ می‌آمد و آن روز خانواده ام به مغازه‌ها‌ی مختلف می‌رفتند تا بستنی‌ها‌ را برایم بخرند. حتی خودم قیف می‌خریدم و بستنی رژیمی را روی آن قرار می‌دادم تا فکر کنم دارم بستنی قیفی می‌خورم. البته الان که از پمپ انسولین استفاده می‌کنم در مصرف شیرینی‌جات راحت‌تر‌ هستم. با این حال هنوز هم مراعات می‌کنم.

شام نخوردنی که دردسرساز شد  

از دیابت خاطره‌ها‌ی زیادی دارم. سال پیش افت قند خیلی شدیدی پیدا کردم و ۲ روز در بیمارستان تحت نظر دکتر سعید کلباسی، فوق تخصص غدد بستری شدم. قضیه از این قرار بود که شب قبل شام نخورده بودم. صبح هم بدون اینکه بیدار شوم و چیزی بخورم تا ساعت ۱۰ خوابیدم. وقتی بیدار شدم نگاهی به اطراف خود کردم و با صورت زمین خوردم. مادرم با دیدن تشنج من آنقدر هول کرده بود که داروی گلوکاگون را بدون مخلوط کردن به من تزریق کرد و همان تا حدودی قندم را بالا آورد. بعد از آن هم به بیمارستان منتقل شدم.

۹ سال است که روی پمپ انسولین هستم

حدود ۹ سال است که از پمپ انسولین استفاده می‌کنم. پدرم وقتی متوجه شد که از هر بار تزریق انسولین با سوزن و سرنگ عذاب می‌کشم به فکر پمپ انسولین افتاد و در این مورد بسیار تحقیق و مشورت کرد. در نهایت نیز تصمیم بر این شد که از پمپ استفاده کنم. این دستگاه آنقدر مزایا دارد که باعث می‌شود معایب احتمالی آن به چشم نیایند. اگرچه پمپ مانند یک گوشی موبایل یا پیجر به بغل کمر وصل می شود و در باشگاه یا استخر همه با تعجب به آن نگاه می‌کنند و درموردش سوال می‌پرسند، اما به شما آزادی عمل می‌دهد. با وجود پمپ فقط کافی است کربوهیدرات‌ها‌ی مواد غذایی را حساب کرده و تعداد واحد انسولین مورد نیاز را در دستگاه وارد کنید تا آن را زیر پوست‌تان‌ تزریق کند.

می‌خواهم از عکاسان موفق جهان باشم

متاسفانه بعضی از پزشک‌ها‌ با دیابت و دستگاه پمپ انسولین آشنایی زیادی ندارند. خیلی اوقات پیش آمده که وقتی برای سرماخوردگی به پزشکی مراجعه می‌کنم و می‌گویم پمپ انسولین دارم آنها هنوز از من می‌پرسند که چند واحد انسولین رگولار یا NPH تزریق می‌کنم. آگاهی مردم عامه نیز در این مورد بسیار کم است. تصمیم دارم یک دیابتی بسیار موفق و یک عکاس بین‌المللی شوم. به همه افراد دیابتی نیز توصیه می‌کنم که این بیماری را جدی بگیرند چرا که شوخی بردار نیست.

 

 

Leave a reply